تبليغاتX
× عشق ممنوع ×

sahel1990

دكتر الناز

sahel1990

http://sahel1990.blogfa.com

× عشق ممنوع ×

× عشق ممنوع ×

× عشق ممنوع ×

نفهمیدم چی شد تصمیم گرفتم همه چیو فراموش کنم...
ولی یه چیزو خیلی خوب فهمیدم :اینکه فهمیدن "مفهوم عشق" واسه خیلیا سنگینه....
همین باعث شد که منم رسم عاشقی رو فراموش کنم....
یعنی یه جورایی فهمیدم عشق و عاشقی همش کشکه!!!
به نظرم اصلا این چیزا وجود نداره و تنها کسی که لایق عشقه
" خدا"ی خوب و مهربونمه...

عاشقا تقسيم ميكنن
عشقو براي همديگه
نصيب من از عشق تو
هميشه بي نصيبيه


ارادتمند همتون : دکتر الناز

× عشق ممنوع ×

 

      آنکه میگوید : *دوستت دارم*

                   خیانتگر غمگینی است

                               که آوازش را از دست داده است

                              ای کاش عشق را زبان سخن بود...

                                                                (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 12:54 PM توسط دكتر الناز |

 

 

 

این عیدی تقدیم به شما...

از صميم "قلبم" ميگم:

***عیدتون مبارک***

 

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 4:29 PM توسط دكتر الناز |
تشريح جسد
امروز رفتيم آزمايشگاه واسه تشريح جســـــــــــــد... خيلي حال داد... با اين بچه هاي سوسول و تیتیش ما... هيچكدوم از در تو نميومدن... منم سينه سپر كردم و با كلي قهرمان بازي رفتم تو... من و دوستم كلي بهشون خنديديم. يكي كه اصلا تو نيومد... يكي حالش بهم خورد . من موندم اينا چه جوري ميخوان جراحي كنن با اين روحيه ي لطيفشون...

خلاصه كه نيم ساعت اول كلاس به مسخره بازي بچه ها گذشت... منم كه ميرفتم جلو.بچه ها ميگفتن چقدر سنگدلي!!! وا چه ربطي داره ! خودتون خيلي نازنازي تشريف دارين... به نظر من همین الآنش زنده هاش بیشتر از مرده ها ترس دارن... ولي خدايي اينقد استاد گفت و منم گوش كردم آخرش فهميدم كه هيچي نفهميدم... اين بنده خدا جسده معتاد بود! اصلا ريه واسش نمونده بود كه... واقعا اين سيگاري ها اگه بدونن چه ظلمي به خودشون ميكنن...... خب ديگه حرفاي دكتري نزنم خوشم نمياد...آخرشم یک چند تا عکس یادگاری با جسد جون گرفتیم... میخواستم بذارمش اینجا ولی گفتم خوبیت نداره ... حالا اگه قسمت شد و خیلی اصرار کردین میذارمش.

به خاطر این قهرمان بازیم با مسئول آزمایشگاه رفیق فابریک شدم.. رفتم تو اتاقش که ازش یه سوالی بپرسم.یه لحظه رفت بیرون و منم از غفلتش سوء استفاده کردم و سوالات امتحان آناتومی ۱۰ سال اخیر رو از کشوی میزش کش رفتم.. عجب زمونه ایه ها.. آدم به هیشکی نمیتونه اعتماد کنه!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 1:36 PM توسط دكتر الناز |
دلم گرفته...

  دلم گرفته است

  دلم گرفته است

  به ايوان ميروم و انگشتانم را

  بر پوست كشيده شب ميگشم

  چراغهاي رابطه تاريكند

 

  كسي مرا به آفتاب

   معرفي نخواهد كرد

  كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد

  پرواز را به خاطر بسپار

  پرنده مردني است

 

  پرنده از لب ايوان

  پريد. مثل پيامي پريد و رفت

  پرنده كوچك بود

  پرنده فكر نميكرد

  پرنده آدمها را نميشناخت

 

  پرنده روي هوا

  و بر فراز چراغهاي خطر

  در ارتفاع بي خبري ميپريد

  و لحظه هااي آبي را

  ديوانه وار تجربه ميكرد

 

  پرنده....آه فقط يك پرنده بود!!!

                                    

                                              .. فروغ فرخزاد..

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 9:25 PM توسط دكتر الناز |

دیشب داشتم کتاب "پیامبر و دیوانه" اثر جبران خلیل جبران رو میخوندم... نوشته هاش فوق العاده است وقتی میخونمش یه جور همزادپنداری باهاش دارم.... تصمیم گرفتم یکی از نوشته هاشو بصورت آپ بذارم تا شمام لذت ببرین...البته درک کردنش سخته و کمی نیاز به تامل داره...

"جهان کامل"

ای خدای ارواح گمگشته. ای تویی که در میان خدایان گمگشته ای صدای مرا بشنو : ای سرنوشت مهربانی که ما روحهای دیوانه و سرگشته را نظاره میکنی صدای مرا بشنو:

 من در میان یک قوم کامل زندگی میکنم.من که هیچ بهره ای از کمال ندارم. من یک خائوس انسانی.ابری از عناصر آشفته در میان جهانهای ساخته و پرداخته میگردم.در میان مردمانی با قانونهای کامل و نظامهای خالص... آنها که اندیشه شان منظم است و رویاهاشان مرتب و خیالهاشان نوشته و ثبت شده ... ای خدا ! اینها ثوابهاشان معین است و گناهاشان معلوم و نزد آنها حتی آن امور بی شماری که در ناروشنای میان ثواب وگناه واقع میشوند برشمرده و به ثبت رسیده اند. اینجا روزها و شبها به فصلهای رفتار تقسیم شده اند و تابع قانونهای بیخطا و مظم اند... خوردن . نوشیدن. خوابیدن . کار کردن و آنگاه که ساعتش فرا میرسد از حرکت ایستادن . مال همسایه ای را با لبخند دزدیدن. با احتیاط متهم کردن . روحی را با کلمه ای در خود شکستن . تنی را با نفسی به آتش کشیدن و آنگاه در پایان روز دست شستن...مهر ورزیدن به رسم جاری. همچون شیطانها فریفتن و سپس از یاد بردن چنان که گویی یاد مرده است.

همه این چیزها. ای خدا ! با اندیشه پیشین نطفه میبندد. با عزم به دنیا می آید. با دقت پرورش میابد به دلیل عقل هدایت میشود آنگاه کشته میگردد و در گورهای خاموش که حتی آنها نیز شماره های معین دارند به خواب میروند.

این جهان . جهان کاملی است. عین کمال و اوج شگفتی ست. رسیده ترین میوه باغ خدا . شاهکار اندیشه انسانی.

ولی ای خدا !من چرا باید اینجا باشم؟ منکه تخم نارس شور و شهوت ناتمامی بیش نیستم.... طوفان دیوانه ای که نه به شرق میرود نه به غرب...  پاره سرگشته ای از یک سیاره سوخته... من چرا اینجا هستم... ای خدای ارواح گمگشته... ای تویی که در میان خدایان گمگشته ای؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 12:17 PM توسط دكتر الناز |
یه خاطره

خب بلاخره بعد  يه هفته از يه مسافرت شلوووووغ برگشتم... جاتون خالي! خيلي خوش گذشت.فكر نميكردم اينقد خوب باشه ... بيشترش هم به خاطر شـــــــــكيباجـــــــون (دخترداييم) بود.چون تنها حوصله نداشتم  اونو راه انداختم و با هم رفتيم شلوغ بازي...رفته بوديم ساحله قشنگه فريدونكنار...اولين روز لب دريا با شكيبا نشسته بودم كه يه گروه پسر كه گويا شكارچي بودن ريختن تو ساحل... به خاطر اين ميگم شكارچي چون تفنگ دستشون بود...يكي يكي تفنگ رو ميگرفتن و مرغهاي دريايي رو نشونه ميگرفتن و ميزدن!!! عجب نشونه گيري هم داشتن با يك گلوله طفلكي ها رو درجا ميزدن...منم كه حســـــــــــاس از دور كلي جيغ جيغ كردم كه اين چه كاريه و مگه اينجا جنگله و ازين حرفا...منم كه وقتي جيغ جيغ ميكنم  آسمون از ترس ميلرزه.!..همشون كـــوپ كردن ... يه 5 دقيق اي بيخيال شدن... بعد از 5 دقيقه ديدم يكيشون تفنگ رو به سمت مـــــــــــــن نشونه رفته....  بين اون همه دختر لب دريا با اون تفنگش منو از دور نشونه گرفته بود ... به شكيبا گفتم پاشو بريم وگرنه بايد بدون من برگردي ... اومديم بريم سمت ويلا كه ديديم همينجور نشونش رو گرفته سمت من و جدي جدي قصد زدن داشت...ول كن هم نبود...  فك كنم با اون جيغ جيغي كه جلو همه راه انداختم بهشون برخورده بود و ميخواستن انتقام بگيرن... داشتم همينجور به شكيبا ميگفتم كه فكر كنم بايد "اشهدم" رو بگمكه يهو صداي شليك گلوله اومدو ....

يه لحظه احساس كردم مردم... قلبم رو نگاه كردم... خون نميومد... دستم رو نگاه كردم... پام رو نگاه كردم... اي بابا هرجام رو كه نگاه كردم ديدم خون نمياد و سالمم... از شكيبا پرسيدم من زنده ام؟ گفتش كه... نه! فكر كنم مردي! ولي چون داغي الان حاليت نميشه!!! پرسيدم خودت زنده اي؟ گفت: نه منم زير پوستي مردم... منم بهش گفتم : چه خوب! پس واسه كلاس تشريح اين ترم مشكل نداريم و تو رو با خودم ميبرم...داشتيم ميخنديديم كه باز صداي يك گلوله ديگه اومد و من ديگه حسابي كفري شدم... برگشتم بهشون يه چي بگم كه ديدم نامردا به يه سگ شليك كرده بودن.... خيلي اعصابم بهم ريخت... طفلي همينجور داشت پارس ميكرد كه رفتم جلو و هرچي از دهنم درومد بهشون گفتم....  با اينكه از سگ خيلي بدم مياد ولي دلم واقعا واسش سوخت و اشك توي چشمام جمع شد... شكيبا رفت سگ رو بغل كردو... نامرد زده بود به پاش... برديمش ويلا و شكيبا پاشو بست و بعدم ولش كرديم كه بره ولي نرفت!... خلاصه  تا روز آخر مارو ول نكرد و با ما رفيق شد و لب دريا باهامون ميومد...

 اونجا بود كه به مفهوم دقيق اين ضرب المثل پي بردم كه: "همه رو بــــــرق ميگيره ...ما رو چراغ موشــــــي!" ولي خدايي معرفتش از بعضيا خيلي بيشتر بودا... خيلي بده بعضي از آدما اندازه يك "ســــــگ" معرفت ندارن..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 7:54 PM توسط دكتر الناز |
کاش میشد نرم

 حوصله گذاشتن اين آپ رو نداشتم اما چون به ژيگول قول داده بودم يكم حالشو بگيرم نوشتم...يعني كلا  2-3 روزه كه حوصله ندارم... از وقتي فهميدم مسافرت ميخوايم بريم شمال...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com يادش بخير يه زماني عاشق ساحل و لب دريا بودم اصلا واسه همين آدرس وبم رو "ساحل" گذاشتم ... اما الان تقريبا يك سالي ميشه كه از رفتن به شمال خوشحال نميشم.... نميدونم لب دريا.هجوم اون همه خاطره رو ميتونم تحمل كنم يا نه....خدا كنه چراغ ويلاتون خاموش باشه...اصلا حوصله رفتن ندارم .... كاش ميشد نرم... دعا كنين بهم خوش بگذره....آپ كردين بهم خبر بدين هفته ديگه كه برگشتم همه رو چك ميكنم...

*خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است*  تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

* كار من از گريه گذشته است به آن ميخندم*تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خب حالا بريم سراغ آپ امروزم....شعر حسني رو كه بچگي ميخونديم يادتونه ؟؟؟

اين آپ رو بايد با آهنگ اون شعر بخونين....

اگرم يادتون نيست كه خب مشكل خودتونه برين كتاب داستانش رو بگيرين و بخونين...

 

  توي ده شلمرود

        الناز تك و تنها بودتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

الناز نگو

            طلا بگو

شيطون و ناز...بلا بگو

موي بلند روي سفيد ناخن بلند به به بهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

نه مهسا و....

              نه مليسا...

                          نه ژيگول خوشگل ما! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comهيچ كس باهاش رفيق نبود

 

تنها جلو يه لپ تاپ.... داشت ميكرد وبش رو آپتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

  --ژيگول ميگفت :

الي مياي بريم بيرون؟؟؟

- نه نميام         -نه نميامتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

--لپت رو ميخواي يه ماچ كنم ؟تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

- نه نميخوام    -نه نميخوام

 

 بعد يه عمر ژيگول ما موتور خريد....

        -ژيگول خوب و نازنين ... سر در هوا... پا بر زمين

                                        دو چشم و گوش و ابرو

                                            موهات مثال جارو !تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

يكمي به من سواري ميدي؟؟

- نه نميدم   - نه نميدمتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

-- چرا نميدي؟؟؟

- چون موتورم جديده...

                   ژيگول نديد بديده

 بعله

توي اين قصه

ژيگول ما خسيسهتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

            اگر كه من سواري بدم

 

                         رضا و ملي و مژگان

                          سارا و الي و ايمان

                  ميگن كه ما سواري ميخوايم !!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

*

*

*

الناز با چشم گريون. دويد. اومد خيابون:تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آي مجيد و آي فريده

ژيگول سواري نميده

 

         مجيد خنديد و گفت :

من و داداشم...بابام و هري

هفته اي 3 بار ميريم سواري

                                  اما تو چي؟؟؟

 

 فريد گفت : نگاش كنين....

موي بلند ... روي سفيد... ناخن بلند... به به بهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

               بهرام و ملي

               ژيگول و علي

                          آبجي ناز و تپلي

  امير و ميلاد و مژگان

 مسعود

الهام و ايمان

                         فريد و سارا

                         مجيد و رضا

              

              حلقه زدن دور الي.....تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

ملي ميگفت : اين آپ من جديده.................. ژيگول نديد بديده

ايمان ميگفت : باز اين الي آپ كرده............... منو خبر نكرده

بهرام ميگفت : الي بيا تو كوچه..................با من بخور آلوچه

امير ميگفت : روزي صد تا ميس دارم...عشق بوس و كيس دارم

 

ژيگول با چشم گريون

 با يك دل پشيمون تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اومد و گفت :

           كاري اگر نداري

           بريم موتور سواري

من ميدونم بد كردم

كلي پشيمون كردمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

*

*

*

               توي ده شلمرود

               النازبازم تنها بود....تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 3:17 PM توسط دكتر الناز |
راهنماي تشخيص جنسيت كامپيوتر :

* كامپيوتر شما مؤنث است اگر :

1. روز در ميان درخواست خريد قطعات جديد دهد

2 .تاريخ توليد آن در راهنما درج نشده باشد

3. حدود 800 دكمه روي مانيتور براي تنظيم سايز. رنگ و زيبايي داشته باشد

4. نيمي از وقت خود را صرف زيبايي دسكتاپ كنيد

5. ده برابر كامپيوترهاي معمولي عمر كند

 

 

* كامپيوتر شما مذكر است اگر :

1. هر 10 دقيقه يك بار به حالت sleep رود

2. خيلي از پيغامهاي خطاليش بعلت ركيك بودن قابل ترجمه نباشد

3. سرعتش به شدت پايينه و شما هر 5 دقيقه يكبار از عصبانيت توي سر مانيتور ميزنيد

4. حرفه اي ترين آنتي ويروسها هم متوجه ويروسهاي آن نشود

5. داراي نرم افزار مخفي ساز باشد

6. 200سال با همون قطعات اوليه كار كند

+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 9:22 PM توسط دكتر الناز |
بهشت خانه ما بود

آسمان هفت طبقه بود و در هر طبقه هزاران هزار فرشته تسبيح گوي خداوند.

روزي خداوند فرشتگان هفت آسمان را فرا خواند و به آنان گفت :" به اهل زمين بنگريد! بنگريد كه چگونه مخلوقاتم در زمين كارهاي زشت ميكنند و خون يكديگر را ميريزند."

و فرشتگان به سوي زمين نگريستند و مخلوقات خداوند را ديدند كه به فساد مشغول بودند و كارهاي زشت ميكردند.

آنگاه فرشتگان به خدا گفتند :"اي پروردگار ! تو بر همه چيز توانا و قدرتمندي. پس چگونه است كه از گناهان عظيم مخلوقات به خشم نمي آيي و انتقام نميگيري؟"

خداوند پاسخ داد : "من در زمين جانشيني قرار خواهم داد. جانشين من آنان را به راه راست و به سوي اطاعت از من دعوت خواهد كرد."

فرشتگان گفتند : خداوندا ! آيا موجودي مي آفريني كه باز هم در زمين خونريزي كند؟ آيا ما كه به تسبيح و عبادت تو مشغوليم كافي نيستسم؟؟؟"

و خداوند پاسخ داد : " همانا من چيزي را ميدانم كه شما نميدانيد"

و خدا آدم را آفريد .... آفريد تا جانشيني بر روي زمين باشد

آفريد تا بندگان مخلصش ديگر بندگانش را از ظلمت و جهل نجات دهد..

 پس تو اي انسان ! اي اشرف مخلوقات ! اين همه نافرماني تا به كي ؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 10:17 PM توسط دكتر الناز |

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir             اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 1:56 PM توسط دكتر الناز
انواع شوک
   در راستاي فرهنگ سازي سازمان محترم صدا و سيما و و پخش برنامه شوك و آگاه سازي خانواده ها از معضلات جوانان.ميخوام انواع شوک رو براتون شرح بدم...:

   شوك تحصيلـــي : حضور مراقب گير سر جلسه امتحان و تك گرفتن درس 3 واحدي و دعوت شدن به كميته انضباطي

   شوك عشقـــي: اومدن كارت عروسي ازدواج معشوقه با رقيب... اين شوك در نهايت منجر به خودكشي و سكته ميشه و اگر طرف خيلي شانس بياره فقط افسرده ميشه

   شوك پزشكـــي : وقتي بخاطر يك سرماخوردگي كوچولو ميري دكتر و پزشك محترم بهتون ميگه دچار آنفولانزاي خوكي شدين و چند صباحي بيشتر وقت ندارين...معمولا مرگ اين افراد بعلت همان شوك پزشكي است نه آنفولانزا

   شوك انتخاباتـــي : اصلا و ابدا چنين شوكي نداريم.. اصرار نكن نميگم... بابا انتخابات به اين خوبي! حضور 40 ميليوني مردم... بـــــه بـــــــــــــه

   شوك اجتماعـــي : وقتي براي هواخوري ميري بيرون ولي به جرم شركت در اغتشاشات به قتل ميرسي....

   شوك ورزشـــي : وقتي تيم ملي يه خط در ميون ميبازه و مساوي ميكنه و از جام جهاني حذف ميشه و سرمربي محترم تيم ملي براي توجيه ميگه : بچه ها توي شوك انتخاباتي بودن !!!! ( البته من گفتم شوك انتخاباتي نداريم ! نميدونم منظور سرمربي تيم ملي چي بوده !!)

   شوك زناشويـــي : وقتي از قرصهاي ضدبارداري استفاده ميكني ولي در نهايت 6 قلو باردار ميشي... حالا كه بحثش شد 1 جك بگم : زن يه بنده خدايي 6 قلو بچه دار ميشه هركدومشون 1 رنگ بودن... بعد از تحقيقات ميفهمن به جاي قرص ضدبارداري . اسمارتيز مصرف ميكرده... خب ديگه بسه... در مورد وب من فكراي بد نكنين كه خيلي ام وب بافرهنگيه !!!

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 12:57 PM توسط دكتر الناز |
ارتباط زنگ تلفن همراه و شخصیت شما:

*اگر زنگ گوشي شما : صداي خودتان است : شما حتما تفر اول كنكور ميشويد چون اعتماد به نفس قابل تحسيني داريد.

*اگر زنگ گوشي شما: صداي جانوران است: شما بسيار عاشق پيشه ايد : بعلت شباهت صداي مورد استفاده و صداي معشوق.

*اگر زنگ گوشي شما: صداي شجريان و افتخاري است: آنقدرها هم كه فكر ميكنيد جالب نيستيد.

*اگر زنگ گوشي شما: صداي مخصوص گوشي  nokia & Sony erixon & somsung است : شما قصد پز دادن مارك گوشي خود را داريد و به هيچ وجه نيت شوم شما تاييد نميشود

*اگر از آهنگهاي رپ استفاده ميكنيد :.......................................پيشي پيشي ملوس خوشگل... پيشي پيشي دل منو كشته ( ا ببخشيد بايد گوشيمو جواب بدم ) !!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 1:23 PM توسط دكتر الناز |
قبول شدم
وای خدایا شکرت......... بالاخره چیزی که میخواستم قبول شدم....

قرار بود ۷-۸ روز دیگه نتیجه هارو بزنن ولی دوستم یهو زنگ زد و گفت که نتیجه هارو زدن... فک کردم داره سرکارم میذاره آخه من اینقد تا الان دوستامو سرکار گذاشتمشون که همشون دنبال یه فرصت واسه تلافی ان.... اول که حرفشو باور نکردم ولی بعد که دیدم همینجور داره قسم میخوره گفتم شاید طفلی داره راست میگه و با کلی استرس رفتم توی اینترنت و صفحه رو باز کردم و دیدم بعــــــــــــــــــله.... بنده خدا راست میگفته و نتیجه هارو زدن....

سریع شماره داوطلبی رو زدم و منتظر موندم... اما مث اینکه قصد باز شدن نداشت.... اون ۱دقیقه واسم ۲۰سال گذشت. اما بالاخره باز شد و .....

دیدم جلو انتخاب قبول شده نوشته : پزشــــــــــــــــــــــکی.....

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای....خدایـــــــــــــــــــــا مــــــــــــــــــــــــــــرسی.... بالاخره چیزی که میخواستم قبول شدم....... اولین کاری که کردم اومدم و اینجا آپ گذاشتم....

+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 11:10 AM توسط دكتر الناز
ماجرای من و ماشین و فسنجون

2سال پيش كه هنوز گواهينامه نگرفته بودم بابام اصلا اجازه نميداد پشت فرمون بشينم اما مامانم گاهي اوقات اجازه ميداد پشت ماشين اون بشينم... منم كه سو استفاده گــــــــر... همش ماشين مامان رو برميداشتم و صفا سيتي...

يادمه ظهر يه روز برفي بود كه مامانم فسنجون درست كرده بود و ازم خواست كه يكم واسه خواهرم كه كوچه پشتي خونمون ميشينه ببرم...

منم كه ديدم داره برف مياد دلم واسه خودم سوخت و تصميم گرفتم همين 1 كوچه رو با ماشين برم... سوار ماشين شدم و ظرف فسنجون رو هم گذاشتم صندلي كنارم...همين جور داشتم كيف ميكردم كه چه برف قشنگيــــــه كه هنوز دنده 2 نزده رفتم دنده 3.... اتفاقا همونجام رسيدم سر كوچشون....منم كه ديدم رسيدم سر كوچشون جفت پا رفتم رو كلاچ و ترمـــــــز.... روي زمين سر و برفي.... ماشين يكم چرخيد و منكه ديدم الان فسنجونا چپه ميشه .كلا حواسم از ماشين پرت شد و 2 دستي ظرف فسنجون رو گرفتم.... آقا سرم رو كه بلند كردم ديدم هنوز ماشين داره ميچرخه.... حالا قسمت باحالش اينجاست ... ماشين كه با سرعت نور داشت ميچرخيد يهو از روي جدول كنار خيابون پرش زد و رفت توي پياده رو و محكم کوبیده شد به يه درخت كاااااااااااااج.... طفلي درخته از ريشــه درومد..يه لحظه احساس كردم توي صفحه پلي استيشنم... آخه اين صحنه ها رو فقط توي "جيمز باند" و "هشدار براي كبري 11 "ديده بودم. منم كه يه مقدار شوك بهم وارد شده بود نميتونستم از ماشين پياده شم... نه بخاطر اينكه زده بودم به درخت. به خاطر اينكه ظرف فسنجون چپه شده بود توي كل ماشين و روي خودم... منم كه بخاطر خواهرم (بخاطر خواهرم نه همسايه هاش ) تيپ سفيد زده بودم و ... بـــــــــــــه بـــــــــــــه فـــــك كن فسنجون روي تيپ سفيد چه شود....

 دور ماشين هم كه كل همسايه هاي خواهرم جمع شده بودن.والا  با اون صدايي كه ماشين داد فك كنم مامانم از كوچه پاييني هم شنيد...

آخرش اينكه خداروشكر ماشين هيچ طوريش نشد... فقط 2تا از لاستيك هاش درجا تركيــــدن( معلومه خب هركدوم از شماهام كه از رو جدول و جوب پرت ميشدين توي پياده رو ميتركيدين ديگه..).

خلاصه اينكه ديگه مامان نذاشت بدون گواهي نامه سوار ماشينش بشم تا بلاخره پارسال گواهينامم رو گرفتمو الانم تولد 1 سالگي گواهي ناممه... بزن كف قشنگه رو...

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 12:55 PM توسط دكتر الناز |
آشوبگران به حرف گوش کن !!!
نمیخواستم توی وبم حرفای سیاسی بزنم ولی این چند وقت اینقد از دست این دادگاه آشوبگرای انتخابات خندیدم که دیدم کم لطفیه اگه واستون تعریف نکنم... شمام اگه میخواین لحظاتی شاد و مفرح داشته باشین حتما دادگاهشون رو از اخبار نگاه کنین..من خلاصه ای از دفاعیت متهمین رو اینجا نوشتم... دقت کنین همشون آخرش۱چیز میگن:

آشوبگر۱: آقای قاضی من تحت تاثیر درشت دانه های بیرون قرار گرفتم!!! ما میدونستیم تقلب نشده... (تفسیر: بعد از کلی فکر کردن فهمیدم که منظورش از درشت دانه !!! آقای موسوی و خاتمی و رفسنجانی بوده!)

آشوبگر۲: (مشخصات: موهاش یک دست سفیده و ۲برابر بابابزرگ خدابیامرز من سن داره) : آقای قاضی به جون ننم نباشه به جون شما من تحت تاثیر دوستای ناباب قرار گرفتم...ما میدونستیم تقلب نشده..

آشوبگر۳:(مشخصات: پسر بچه ای ۱۴-۱۵ ساله که اصلا به سن رای نرسیده بود): جناب محترم قاضی.من چون دیدم به سن رای نرسیدم لجم گرفت و بخاطر همین بانک رو آتیش زدم و شیشه های مترو رو شکستم...ما میدونستیم تقلب نشده..( طفلی متنی که بهش داده بودن رو حتی ۱بارم پیشخونی نکرده بود که لااقل اینقد تپق نزنه)

آشوبگر۴: آقای قاضی من میدونستم تقلب نشده...اصلا چنین تقلبی امکان نداره... مشخص بود دولت موجود رای میاره...من پشــــــــــــــــــیمونم..ما میدونستیم تقلب نشده... (من نمیدونم اگه میدونسته دولت موجود رای میاره چرا به یکی دیگه رای داده)

آشوبگر۵: من اصلا از آقای موسوی خوشم نمیاد...من اصلا به آقای موسوی رای ندادم.... من اصلا رای ندادم... دیدم بچه ها دارن میرن آشوب کنن منم رفتم همراهی... ما میدونستیم تقلب نشده ( آفرین به این میگن یه دوست بامعرفت که دوستاشو تنها نمیذاره)

نکته اخلاقی: این آشوبگرا کلا آدمای به حرف گوش كني هستن چون ازون طرف هم به حرف درشت دانه های بیرون!!! کردن و آشوب کردن هم ازین طرف دقیقا چیزی رو که دادگاه واسشون روی کاغذ نوشته بود رو خوندن... من نمیدونم اینا که اینقد عاقلن و میدونستن تقلب نــــشده چرا آشوب کردن؟؟؟؟  طفلک درشت دانه های بیرون.....

دادگاه قبل ازدفاعیه : یا اینایی رو که نوشتیم میخونی یا حبس ابد....

دادگاه بعد از دفاعیه: آفرین...فردا پول توی حسابتونه...

آقا بازم میگم وب من فعالیت سیاسی نداره ها. باز نیاین درشو تخته کنین....

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 2:48 PM توسط دكتر الناز |
تند باد انتقادی و تصمیم کبری !!!!
خیلی وقت پیش یه بنده خدایی اومد و گفت: شما چرا تیترت با پستهات همخونی نداره؟؟؟ گفت : وقتی میگی ع ش ق ممنـــــوع یعنی کلا "ممنــــــوع" و دیگه نباید درمورد ع ش ق صحبت کنی... آقا ما هیچی نگفتیم...

چند وقت بعد یه ژیــــگولی پیداش شد و گفت: تو چرا اینقد غمگینی؟؟؟ یکم بخند...اینجوری:

چند وقت بعدترش باز یه ملیــــــسایی اومد و گفت: ولـــش کن بره بابا!!!! (نکته: فک کنم ملیسا و ژیگول با هم تبـــانی کرده بودن)

منم که تحمل موندن توی این تندباد و طوفان و برف و بوران انتقادی رو نداشتم یه تصمیم کبـــری گرفتم...اینکه همه پستهامو تغییر بدم و جو رو شاد کنم... کلا من کشته مرده نظرات شمام و اگه انتقادی بکنین رو تخم چشمام جا داره و به سرعت نور اجرا میشه....

تشکـــــــــــــر از همتــــون....منتظر نظرات و انتقادات تپـــلتون هستم...

ارادتــــــــمند شما

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 2:5 PM توسط دكتر الناز |

هفته های تلخ من بوی تنهایی میدن

نمیدونم که یهو چرا اینجوری میشن

 

 

ای بابا هی میگین غمگین ننویس....اگه غمگین ننویسم پس چی بنویسم.؟؟؟... باشه سعی میکنم پستهامو تغییر بدم البته هروقت حسش اومـــــــــــد....

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 2:39 PM توسط دكتر الناز |

 

*گفتم فراموشت كنم.شايد بري از خاطرم*

*شايد نداره بعد ازين "بايد" فراموشت كنم*

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 12:45 PM توسط دكتر الناز

            دل من گريه نكن

                                    اون ديگه رفته

            بودنش يه سرگذشت بود

                رفتنش يه سرنوشت بود

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 12:34 PM توسط دكتر الناز

 

*دلش نخواست و نميخواد يه روز به حرفام برسه*

*شايد مي خواد رقيب من به آرزوهام برسه*

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 7:13 PM توسط دكتر الناز

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

كد عكس تصادفی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس